تبلیغات
✔ گَـروهـ ادبـیآتـ مَنطقہ دَه - هفت داستان نیم وجبی
 
✔ گَـروهـ ادبـیآتـ مَنطقہ دَه
♠کَــلَمآتـ بِدون ِ تَفــَکُر , هَرگـز بہ آسمآن نمے روَنــد ..⇝♠
 
 
جمعه بیست و دوم آذرماه سال 1392 :: نویسنده : مطیعی

1 )  با من مهربان باش !            .                          

 فریاد زدم : شاخه هایم جوانه زده !

رعد غرید و صدایم درهم شکست و به گوشش نرسید.

فریاد زدم : شکوفه های صورتی ، شاخه هایم را پر کرده !

باد وزید و صدایم پراکنده شد و به گوشش نرسید.

فریاد زدم : میوه ها روی شاخه هایم ، سنگینی کرده !

هواپیما عبور کرد و باز هم صدایم به گوشش نرسید.

صدای ا رّه برقی نیز آنقدر بلند بود که اجازه نداد خبر شکسته شدن کمرم به او برسد.

........قلمی شدم دردستان او و شاد از اینکه هیچ صدایی نیست، جز صدای قدمهای من برروی کاغذ.

خوشحالیم دیری نپایید و صدایی آمد.

سرگیجه گرفتم و پرسیدم : صدای چیست؟

گفت: مداد تراش  !!

 

2 )  فقط بخاطر هیچی !                                                 . 

به کدامین گناه مرا در این دریای پر تلاطم رها کردی و رفتی .

به کدامین گناه مرا سپردی به این امواج تا بر بدنم سیلی بزنند.

به کدامین گناه ..........نه ، این من نبودم ..........

من شکستن لامپ ایوان را به پدرت نگفتم !

من ریختن زیره کرمان را به مادرت نگفتم !

من پوشیدن شلوار کتان را به برادرت نگفتم !

تو تنبیه شدی و مرا تنبیه کردی . من سزاوار این تنبیه نبودم . من هیچی نگفتم ، فقط لب میزدم .

از صبح تا شب ، از شب تا صبح در تنگ بلورم  فقط لب می زدم بدون هیچ صدایی ! من هیچ نگفتم!

بی گناه ماهی کوچک قرمزت را رها کردی و رفتی !!

 

3 )  عجب شانسی !                                               .

دو  قناری روی درخت موضوع مناسبی برای نقاشی بود.

قفس قناریهای برادرم را مقابلم گذاشتم و قناریهای  او را روی درختی کشیدم  .

هنگامی که خواستم قفس را سر جایش بگذارم قفس از دستانم افتاد و در آن باز شد و هر دو قناری از قفس بیرون آمدند و فوری به سمت پنجره پرواز کردند و به آسمان رفتند .

دو دستی بر سرم کوبیدم . سر دردم که خوب شد به سراغ نقاشی ام رفتم .

تصویر قناریها را بریدم وبا نخ در قفس آویزان کردم و این کار را به این دلیل انجام دادم که برادرم یکدفعه با قفس خالی روبرو نشود و کم کم مرا تکه تکه کند. 

برادرم تا از مدرسه برگشت به سراغ قناریها رفت .

آنها را کف دستانش گذاشت ودستانش را از پنجره بیرون برد .

قناریهای کاغذی بخوبی در آسمان پروازمی کردند. 

برادرم آن روز « درس آزادی » را خوانده بود!!                           

 

4 )  این منم !                                           .

کنج خانه افتاده بودم و کسی به سراغم نمی آمد .

نی بود اما نفسی نبود تا بدمم. طبل بود اما رمقی نبود تا بکوبم . بهانه بود ولی اشکی نبود تا بریزم .

حوصله ام سر رفته بود.

همیشه فکر می کردم تحرک زیاد خسته ام می کند و من اکنون خسته بودم بدون هیچ تحرکی.

نسیم  با پنجره بازی می کرد. پرندگان  وارد اطاق می شدند و چرخی می زدند و می رفتند و من همچنان کنج خانه افتاده بودم و هیچ کس به سراغم نمی آمد .

کم کم بوی تعفن گرفتم و خدا را شکر کردم .  همسایه ها بوی گند مرا حس کردند و به سراغم آمدند .

حالا من هم مثل بقیه همنوعان خود قبر و سنگ قبری دارم .خدا رفتگان شما را هم بیامرزد !!

 

 

 

 

 

5 )  سفر سر  !                                                        .

سرم روی تنم بند نمی شد و آرام نداشت. سرم را به باد سپردم.

باد سرم را برد و انداخت روی سری دیگر.

او گمان کرد ، سر به سرش گذاشته اند . به سرم کوبید و سرم افتاد.

باد سرم را برد و روی دامنی انداخت . او ترسید و دامنش را تکاند و سرم افتاد.

باد سرم را برد و آرام بر روی شانه ای گذاشت . اما او نیز شانه خالی کرد و سرم افتاد.

باد که جای دیگری برای سرم نیافت سرم را روی تنم برگرداند.

بعد از این سفر ، سرم ، قدر تنم را دانست و آرام گرفت.

هیچ جا تن خود آدم نمی شه !!

 

6 )  ستاره.                                                              

یکی از شبهای زیبای تابستان روی پشت بام دراز کشیده بودم .

ستاره ، خواهرم  نیز کنارم بود .

ناگهان حس عجیبی  مرا وادار کرد تا  بگویم  :  ستاره آی  ستاره

ستاره سرش را از زیر پتو بیرون آورد و گفت :  بله !

به او گفتم :  با تو نیستم با ستاره آسمانم .

ستاره دوباره  سرش را در زیر پتو  پنهان کرد.

حس خوبی داشتم با صدای بلندتری  گفتم : ستاره آهای ستاره !

ستاره  دوباره سرش را از زیر  پتو بیرون آورد و گفت : بله

گفتم :عزیزم با تو نیستم با ستاره آسمانم .

دوباره ستاره سرش را در زیر پتو پنهان کرد.

بلندتر از قبل گفتم : ستاره آی ستاره ،  ستاره ستاره

ستاره اینبار با عصبانیت سرش را از زیر پتو بیرون آورد و گفت :  بله

خیلی خونسرد  بهش گفتم : قربونت برم ، هر گردی گردو نیست و هر ستاره ای تو نیستی به آسمان نگاه کن پر ازستاره است . مخاطب من آنها هستند.

ستاره نگاه چپ چپی به ستارگان آسمان انداخت و سرش را در زیر پتو پنهان کرد.

صدایم را صاف کردم و آهنگین فریاد زدم : ستاره آی ستاره ، ستاره آی ستاره ، سه تاره ،سه تاره ، ..........

ناگهان صدا های مختلفی از هر نقطه  آسمان به سمت من سرازیر شد :

بب بله ! ها ها  هان  ! جاجاجانم !  چی چی چیه !چ چ چته !.........

فوری سرم را زیر پتو پنهان کردم!!!

     

7 )  جوری و رابی!                                                                                                                     

جوری پشت تلویزیون و رابی به زیر تخت پرت شد.جوری با زحمت رابی را که تازه به هوش آمده بود ، یافت.

جوری و رابی دست در دست هم وارد جا جورابی شدند.صدای جورابها بلند شد.

جوراب مردانه : شما بوی بد پا می دهید.جوراب زنانه : با این بوی بد ، ما تا صبح خوابمان نمی برد.

جوراب دخترانه : لطفا قبل از خواب یه دوش بگیرید.

جوری و رابی به سمت شیر آب رفتند و بعد از شستشو روی بند آویزان شدند.

تا چشم جوری به نوک رابی افتاد فریاد زد: رابی تو زخمی شده ای !

رابی : نگران نباش ، چیز مهمی نیست !

جوری : خیلی هم مهم است . ناخن بلند پسرک این بلا را به سر تو آورده  ، همین زخم ممکن است ریشه دهد وبه  تمام بدنت سرایت کند. باید زودتر جلوی پیشرفت آن را بگیریم.

جوری ، رابی را به نزد نخ و سوزن برد .آنها که با یک مورد اورژانسی مواجه شده بودند فوری کار خود را شروع کردند و نوک رابی را بخیه زدند.

فردای آن روز

 پدر جورابهای پشمی خود را پوشید و به اداره رفت . مادر جورابهای ابریشمی خود را پوشیدو به بازار رفت .

 دختر خانواده نیز جورابهای نایلونی خود را پوشید و به مدرسه رفت.ولی پسرک جورابهایش را نیافت . 

بین خودمان باشد. جوری و رابی فرار کرده بودند .

به کجا؟ به دور از پاها!!!

مریم حسینی مونس





نوع مطلب :
برچسب ها : سرکار خانم مریم حسینی از همکاران گرامی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و هشتم شهریورماه سال 1396 04:41
I appreciate, lead to I found just what I was having
a look for. You've ended my four day long hunt! God Bless you
man. Have a great day. Bye
یکشنبه پانزدهم مردادماه سال 1396 14:08
I like the valuable information you provide in your articles.
I'll bookmark your weblog and check again here regularly.
I am quite sure I will learn many new stuff right here!
Good luck for the next!
دوشنبه بیست و هشتم فروردینماه سال 1396 05:47
Hi there to every one, the contents present at this website are actually
amazing for people knowledge, well, keep up the nice work fellows.
پنجشنبه دوازدهم آذرماه سال 1394 21:16
جالب بودن
ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


۩ باسلام خدمت بازدید کنندگان عزیز.۩

بـــــــــه وبلاگ تخصصی گروه ادبیات منطقه ده خــــــــوش آمدیـــد.⇝

هدف ازطراحی و راه اندازی این وبلاگ؛ایجاد ارتباط میان همکاران ادبیات منطقه
است،تا با ارائه مطالب تازه،بکر و جذاب ادبی ،نکات دستوری ،زندگی نامه شعرا و نویسندگان،نقد و بررسی و... بــرای همکاران عزیز مفیدواقع گردد.
امید است که دوستان با ارسال مطالب خود در غنای هرچه بیشتر این مطالب ما را یاری فرمایند.



مدیر وبلاگ : مطیعی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
IS