تبلیغات
✔ گَـروهـ ادبـیآتـ مَنطقہ دَه - خانه خورشید دور نیست!
 
✔ گَـروهـ ادبـیآتـ مَنطقہ دَه
♠کَــلَمآتـ بِدون ِ تَفــَکُر , هَرگـز بہ آسمآن نمے روَنــد ..⇝♠
 
 
پنجشنبه دوم بهمنماه سال 1393 :: نویسنده : مطیعی

خانه خورشید دور نیست!  نویسنده : مریم حسینی (مونس) دبیر دبیرستان فرهنگ منطقه ده

کتابی از داخل کارتن کتابهایم برداشتم . هر شب  قبل از خواب برای یکی از نوه هایم کتاب می خواندم.

امشب من بودم، کتاب ها بودند ، اما   نوه ای نبود  تا برایش قصه بخوانم .

خوابم نمی برد چون هنوز به محل خواب جدید و بوی غریبی که به مشامم می رسید، عادت نکرده بودم.

قرص های خواب نیز موثر نبودند .

شاید این کتاب قصه بتواند کرکره چشمانم را در اولین شب سکونتم در خانه سالمندان پایین بکشد.

نگاهم را به خط اول کتاب انداختم و تا آخر خط کشیدم .

دوباره  سر خط  بردم ، با هر رفت و برگشت یک خط  پایین ترمی آمدم

و این کمکی بود  به پلک هایم که کمی  پایین تر کشیده شود.

خانم بزی با کوله باری از علف های تازه رفت و رفت و رفت تا رسید به خانه شنگول  ؛  در زد .

نوه هایش پرسیدند : « کیه کیه در می زنه ؟»

خانم بزی جواب داد : « منم منم مادر بزرگتون ، علف آوردم براتون .»

بچه ها با خوشحالی به سمت در دویدند ولی قبل از رسیدن به در ،  شنگول فریاد زد :

« این صدا ، صدای مادر من نیست . صدای مادرم اینقدر خدشه دار نبود.»

خانم بزی جواب داد:«عزیزم پیرشدم وگذشت زمان صدایم را لرزان کرده ،دررا باز کن تا نوه هایم راببینم.»

شنگول در حالیکه بچه هایش را از کنار در دورمی کرد گفت: «تو گرگی ! صدا ، صدای گرگ است.»

خانم بزی خیلی سعی کرد تا صدایش را صاف کند و مثل سابق آواز بخواند ولی نتوانست .

با کوله باری از علف های تازه رفت و رفت و رفت تا رسید به خانه منگول  ؛  در زد .

نوه هایش پرسیدند : « کیه کیه در می زنه ؟»

خانم بزی جواب داد : « منم منم مادر بزرگتون ، علف آوردم براتون .»

بچه ها باخوشحالی به سمت دردویدند اما قبل ازرسیدن به در، منگول فریاد زد:«اول باید دستهایت راببینیم.»

 خانم بزی از زیر در دستهایش را نشان داد.

منگول گفت: «این دستها ، دستهای مادر من نیست . دست های مادرم این قدر چین و چروک نداشت .»

خانم بزی جواب داد:«عزیزم پیرشدم و گذشت زمان دستهایم راچروک کرده ،

دررا باز کن تا نوه هایم را ببینم.»

منگول درحالیکه بچه هایش را ازکنار در دورمی کرد گفت: « تو گرگی ! دستها ، دستهای گرگ است.»

خانم بزی خیلی سعی کرد تا چین و چروک دستانش را صاف کند ولی حریفشان نبود.

چین و چروکها فرار می کردند و گوشه دیگری جمع می شدند.

با کوله باری از علف های تازه رفت و رفت و رفت تا رسید به خانه حبه انگور  ؛  در زد .

نوه هایش پرسیدند : « کیه کیه در می زنه ؟»

خانم بزی جواب داد : « منم منم مادر بزرگتون ، علف آوردم براتون .»

بچه ها با خوشحالی به سمت در دویدند ولی قبل از رسیدن به در  ،  حبه انگور  فریاد زد :

« تو مادر من نیستی ، مادر من هرگز بعد از غروب از خانه بیرون نمی رفت .»

خانم بزی جواب داد : « به خانه شنگول و منگول رفته بودم و تا به اینجا رسیدم خورشید غروب کرد .»

حبه انگور پرسید : « چرا در خانه آنها نماندی ؟»

خانم بزی آهی کشید وگفت : « آنها در را به رویم باز نکردند، فکر کردند من گرگم . تو در را باز کن

تا نوه هایم را ببینم .»

حبه انگور در حالی که بچه هایش را از کنار در دور می کرد گفت: «من هم فکر می کنم تو گرگی !»

خانم بزی با کوله باری از علف های تازه رفت و رفت و رفت....... زیر لب زمزمه می کرد :

« دلم افسرده شده ، قصه ام سرد شده ،  در این تنگ غروب درها به رویم بسته شده ، تکیه گاهم لرزید ،

بدنم سست شده ، کدام حلقه در را بزنم ، من که  قیافه ام  گرگ " شده !»  مریم حسینی (مونس)

 

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : سرکار خانم مریم حسینی از همکاران گرامی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و هشتم شهریورماه سال 1396 05:37
Hi there everyone, it's my first go to see at this site,
and post is in fact fruitful in favor of me, keep up posting these posts.
یکشنبه پنجم شهریورماه سال 1396 08:50
Hey I am so delighted I found your webpage, I really
found you by mistake, while I was browsing on Digg for something else, Regardless I am here now and would just like to say many thanks for a
tremendous post and a all round entertaining blog (I also love the theme/design), I don't
have time to read it all at the moment but I have bookmarked it and also added your RSS feeds, so when I have time I
will be back to read a lot more, Please do keep up
the excellent work.
شنبه چهارم بهمنماه سال 1393 15:39
جالب بود
راستش دلم برای مادر بز پیر و مادر بزرگ تنها سوخت.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


۩ باسلام خدمت بازدید کنندگان عزیز.۩

بـــــــــه وبلاگ تخصصی گروه ادبیات منطقه ده خــــــــوش آمدیـــد.⇝

هدف ازطراحی و راه اندازی این وبلاگ؛ایجاد ارتباط میان همکاران ادبیات منطقه
است،تا با ارائه مطالب تازه،بکر و جذاب ادبی ،نکات دستوری ،زندگی نامه شعرا و نویسندگان،نقد و بررسی و... بــرای همکاران عزیز مفیدواقع گردد.
امید است که دوستان با ارسال مطالب خود در غنای هرچه بیشتر این مطالب ما را یاری فرمایند.



مدیر وبلاگ : مطیعی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
IS